تبليغاتX
دل نوشته های من

دل نوشته های من

 

84dc030b89241299610e0075544bb5cf ۲۱ روش برای گفتن دوستت دارم !

توبه میکنم دیگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن

توبه میکنم دیگر برای کسی اشک نریزم حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود. چشمانم را می بندم.

توبه میکنم دلم برایت تنگ نشود حتی چند لحظه ! قول میدهم نامت را بر زبان نمی آورم . لبهایم را می دوزم.

توبه میکنم دیگر عاشق نشوم قلبم را دور می اندازم برای همیشه و به کویر تنهایی سلام میکنم.

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 17:19 توسط لیلا| |

به نام تارهایی که به تاریکی موی توست می نوازم.

 نوازشی که ازآن قلبم به تپش می افتدولب هایم ازبی زبانی ترک می خورد

این آوازازآن توست برای توکه نیستی امابودنت راحس می کنم وحال دیگرپنهانی جزتوندارم

 وبایددست هایم رابه آسمان عشق بلندکنم تافرازآسمان ها ای مهربان ترین مهربان


نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:24 توسط لیلا| |

 

اگر محبت بهترین صدایی باشد که  هر لحظه به گوش می رسد...

و اگر نسیم زیباترین ترانه  خندانی باشد...

واگر لطافت آخرین نقطه دوستی باشد...

واگر عشق گرمترین سخن عاشقانه باشد که هر لحظه به گوش می آید...

هیچگاه به زیبایی و لطافت تو نخواهند رسید.

چرا که من تو را از لا به لای اندیشه هایم ، از لابه لای گلستان افکارم پیدا کردم

همان روزی که نام تو را در پای گل بنفشه  دیدم  همان زمان فهمیدم که تو زیباترین واژه هستی می باشی

ای عزیز...

گاه گاهی دست نیاز مرا جواب ده تا مرهمی باشد بر دل زخم دیده ام.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:29 توسط لیلا| |

  

چهره ی زیبای خویش را از پشت گیسوان شب پدیدار نما

من در غروب و طلوع تو را می بینم

هر روز برای گل یادت با زیباترین ترانه های بهاری، درود و شاد باش می فرستم

                                امَا

می دانم آن روز به سراغم می آیی که دیگر نیستم.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:37 توسط لیلا| |

نمی دانم چه کردی با دل من

که این دل بی قرار بی قرار است

نمی دانم چه گفتی با نگاهت

که چشمانم چنین در انتظار است

فقط یک لحظه جانا در برم باش

که با تو چهار فصلم ،بهار است

به وقت دیدن آن روی ماهت

تپش های دل من بی شمار است

برای من فقط یک لحظه زیباست

و آن هم لحظه دیدار یار است

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:1 توسط لیلا| |

 

وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود

اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند.

زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش

زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند

جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند.

چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید،

زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.

وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای

از زیر آن بیرون کشیده شد.

نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.

گزارش ایسکانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست

چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام

حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.

مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش

به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:

 

*عزیزم، اگر زنده ماندی،هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت*


undefined


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 20:50 توسط لیلا| |

دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام


آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام

 

دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست


آخه فقط
قلب توئه که با من اینقدر سر به راست

 

از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم می‌میرم تو کجایی من باز بی قرارم


میدونی جز تو کسی رو ندارم ..
باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:17 توسط لیلا| |

ای کاش تو آن خاطره خوبی بودی..

که وقتی به یادش می افتم..

لبخند را بر لبم می اورد..!!

نه اشک را به چشمانم
..!!
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 22:36 توسط لیلا| |

عکس عاشقانه

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس

پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز

پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:

بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست  


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:58 توسط لیلا| |

عکس عاشقانه....دوستت دارم

ای كاش  

كبوتری بودم تا با پرواز كردنم دلت را شاد كنم 

اما افسوس 

 كه خداوند مرا حتی گل نیافرید كه برایت هدیه ای باشم. 

اینك

در زیر آسمان صاف و نیلگون 

 و در میان صخره های بلند بهاری 

آنچه را كه در دل شوریده است ، 

 احساس می كنم 

و با زبان ساده و بی آلایش برایت می نویسم كه :

دوستت دارم

 


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:56 توسط لیلا| |

عکس عاشقانه ( فانتزی )

تو را می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی هم زبانی

غم بی هم زبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر زین زندگانی؟

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:54 توسط لیلا| |

عکس عاشقانه و زیبا

روی آن شیشه ی تب دار تو را رها کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
با سر انگشت کشیدم به دلش عکس زیبای تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:52 توسط لیلا| |

عکس عاشقانه فانتزی
یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد
بی گمان من می شوم بازنده و او می برد
اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا
عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد
آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم
ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد
من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد
عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:49 توسط لیلا| |

كاش همه زندگيم قطره اشكي ميشد
 
تا من
 
اين هديه ي كوچك را
 
لحظه ي بدرقه
 
ايثار تو ميكردم
 
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 13:2 توسط لیلا| |

خدايا كسي را كه قسمت كسي ديگر است
 
سر راهمان قرار نده
 
تا .....روزهاي دلتنگي اش براي ما باشد
 
و...... خوشي شبهايش براي ديگري
 
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:56 توسط لیلا| |

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را

کسی  دیگر  نمی پرسد  چرا  تنهای  تنهایم

ومن چون  شمع  می سوزم

ودیگرهیچ چیز از من نمی ماند

و  من  گریان   و  نالانم

و من  تنهای  تنهایم

 

تو را برای  وفای تو دوست  دارم

 

وگر نه دلبران پیمان شکن فراوانند

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:34 توسط لیلا| |

باران می بارد، بدون چتر زیر باران قدم می زنم...

 در زیر باران اشک می ریزم،

                                   تا تو نبینی،

اشک هایی را که در پس غرورم سالها نریخته ام.


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 18:55 توسط لیلا| |

        

پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،


در یخچال را باز می کند...


عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند


پسرک این را می داند،


دست می برد بطری آب را بر می دارد


کمی آب در لیوان می ریزد...

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 18:50 توسط لیلا| |

   
در سرزمینی زندگی می کنم
که مردمانش همه، شکایت دارند از تنهایی
ولی نمی دانم!
پس;
دلیل این فاصله ها در چیست؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 18:46 توسط لیلا| |

5630.jpg
کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی...
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود        

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:47 توسط لیلا| |

دلتنگی‌ام را

به کی بگویم وقتی نیستی؟


تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟

مثل یک جاده


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 12:6 توسط لیلا| |

پشت این بـغض.........


بیدی نشسته...


کــــه خیـــال میکرد بـــا این بـــادهــــا نمیلرزد
!...


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 20:26 توسط لیلا| |

دلم با عشق تو عاشق ترین شد

تمام لحظه هایم بهترین شد

ولی بی مهریت كار دلم ساخت

دل تنهای من تنها ترین شد...
 
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 20:25 توسط لیلا| |


بغضے داشتم که ترکیــــــــــــد..


اما هر چقدر گونه هایم را لمس مے کنم


خبرے از تر شدن نیست..


مے خواهم چشم هایم را طلاق بدهم


اجاقشان

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور شده.............!!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 20:23 توسط لیلا| |

قوی ترین آدم جهان هم که باشی

وقت هایی هست که دستی باید لمس ات کند . . . . .
.
.
.
.
.
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 18:38 توسط لیلا| |

--------------------------------------
تــــــــا حــــــــالا فکــــــــــر کــــــــــــردی آرامش یعنــــــــــــــی چــــــــی؟


یعنـــــــــــی همیشـــــــــــــــه ته دلــــــــــت مطمئن بـــــــــاشی...


کـــــــــه تـــــــــو سینـــــــــه کســــــــــی کـــه دوستش داری،


یـــــــه جــای گـــــــــــرم داری،


حتـــــی اگـــــــه هیچــــــوقــــــــت مـــــــال تـــــــــو نشـــــــه...

------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 10:35 توسط لیلا| |


سراپا خیس...


از عشق و باران


در پاسخ شان چه خواهی گفت.............

...

اگر بپرسند


آستینت را


کدام یک تر کرده است؟...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 10:39 توسط لیلا| |

خواب هایِ خوب و بــد زیــاد می بیـنم

و هَر شـب

تـو نـزدیک هَمــان خـوابِ خوبــم هستی

فــکر می کنـم

تــا خوشبـختیم

یـک غَلـت دیــگر مانده

و ایـن غَلتــــهای لعـنتی مـن را

از خواب بیدار میکنـند هَـر شب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 10:33 توسط لیلا| |


میخواهم برایــت تنهـایی را معنــی کنم


در ساحل کنار دریا ایستاده ای


هوای سرد،صدای مــوج،انتــــظار انتظار انتظـار،


به خودت می آیی،یادت می آید


دیگر نه کســی است که از پشت بغلت کند


نه دستی که شانه هایت را بگیرد


نه صدای که قشنــگ تر از صدای دریــــا باشد


... اسم این تنهــایی است


هــر روز یکبار،هر بار یک دفــعه، هر دفعه یک خــط بنــویس


تا شاید بعد از عمری بفهمی با من چه کردی .....!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 10:31 توسط لیلا| |



برگ ها هم روزگار زردے دارند


چون رخسار من ؛


آن ها خشـــــــــــــــــــــک مـے شوند در فراق درخت


و مـــــن


پیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر مـے شوم


با ندیدنــ ـــ ـــ ــــــــت .............................


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 21:37 توسط لیلا| |


آخرين مطالب
» No Love
»
» بوستان دوست
» مطالب زیبا
» نمی دانم
» مادر مهربان
» از تو دلگیرم
» خاطره
» بخاطر کی زنده هستی؟
»

Design By : TopBloger.com

Others

كد تغيير شكل موس

<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor->